![]() |
![]() |
|
| اینجا محل عشقه توقف کینه مطلقاَ ممنوع!!!! |
|
سلام بر نگاه تو
سلام بر نگاه تو بلند آسماني ام كه ازحضيض خاكها به اوج مي كشاني ام من از تبار لحظه هاي تند سير زندگي تو از تبار ديگري، بهار جاوداني ام سراسر وجود من پر است از صداي تو وجود من فداي تو، بيا به ميهماني ام به ذره ذره جان من طلب زبانه مي كشد ولي در اين حصارها اسير ناتواني ام رسيده ام به مرگ خود، دراين غروب واپسين بيا به چشم من نشين ، تمام زندگاني ام شنيده ام كه مي رسي، نشسته ام به راه تو سلام بر نگاه تو، بلند آسماني ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/05/19ساعت 6:4 توسط آسیه |
|
|
از گورخري پرسيدم از گورخري پرسيدم: ؟ تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟
ùøïùøïùøïùøïùøïùøï دوستای خوب مثل ستاره ها هستند حتی وقتی نمیبینیشون بازم خیالت راحته که سر جاشون هستن . ¦¦¦Z¦¦¦ ميدوني چرا وقتي تو چشمهاي كسي نگاه ميكني دوستش داري، چون خودتو توش مي بيني. لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم : اما وقتی رسیدم دیدم خوشبختی همان لحظات بود به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن!!!!!!!!!!!!!! از یه جوجه تیغی میپرسن آرزوت چیه؟ میگه آرزوم اینه که یکی دست نوازش رو سرم بکشه...! وقتي باران مياد همه چيز زيبا ميشه، گلها ، درختان، ... همه چيز، ميگما تو هم برو زير بارون شايد يه فرجي شد. * وقتي به قيافه تو فكر مي كنم . . . به شوخ طبعي خدا پي مي برمJ بابامت گرم ، کرتیم ، تبلکوتیم ، تیر باباتیم ،ش ماشینتیم ،
جرهً خونتیم ، کرتیم ، لولای وجودتم ، رشکتیم ، ام مارو دریاب ùøïùøïùøïùøïùøïùøï چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان ! *´¨) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/02/05ساعت 7:16 توسط آسیه |
|
|
زندگي , مار و پله است همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی. ۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی . ۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی . ۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه . اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه , 4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی . می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 7:52 توسط آسیه |
|
|
جلسه محاكمه عشق بود ****** من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم **** اگه خواستي تودل يكي جابگيري يكي رو انتخاب كن كه دل بزرگي داشته باشه تا واسه اينكه تو دلش جابگيري مجبور نشي خودتو كوچيك كني هر وقت يه زنبور نيشت زد اصلاً ناراحت نشو چون اون هم فهميده تو گلي
******
![]() نمی خواهی شروع کنی ؟
می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟
اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد وما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :
چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که :
خواب بودی وبیدارت نکرده !
و به طورحتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی!
اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!
تو رو چه به عاشقی؟
بهتره بری گردو بازی کنی!
آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بدیم.
نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !
و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.
و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.
پس بیا از همین لحظه شروع کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/01/04ساعت 7:11 توسط آسیه |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال برای نو شدن ، میلادی دوباره یافتن ، به هرچه در اطراف توست، دوباره نگاه کن. به هر بینشی که تا به امروز صید کرده ای،به هر پنداری که سخت و نفوذ ناپذیر به آن چسبیده ای ، به آن که دوستت دارد ، به آن که دوستش داری ، به راهی که در آن گام برمی داری، دوباره نگاه کن. به مرگ عزیزان و رفتگانت . به خاطرات سبز با آنها بودن . به جای خالی شان دوباره نگاه کن. چه پیامی برای بازماندگان به جا گذاشتند.بیا به خورشید ، به مهر روزافزونش ،به ماه با جادوی مهتابش، به شب با همه وسوسه های بیداری اش و به حضور سبز بهار با همه زیبا یی هایش دوباره نگاه کن. از خودت بپرس ،قصد تو چیست؟تو برای چه طرحی خلق شده ای؟ تو کیستی؟ از کجا آمده ای؟ دوباره قصد کن این بار برای کودک شدن. معصوم و خالی از هوای نفس شدن. کودکی که میداند همه چیز با او در صلح است و همگان او را می پذیرند و کسی همواره مراقب اوست. کسی که او را می شناسد،نشا نه هایش را می داند و از جنس اوست. هنگام تحویل سال ، به ندای درونت دل بسپار.همه هستی به دور تو می چرخد همه چیز برای والایی و سروری تو آفریده شده ، تو شایسته جانشینی او هستی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/12/28ساعت 6:50 توسط آسیه |
|
|
دو دوست در بيابان همسفر بودند در طول راه با هم دعوا کردند . يكي به
ديگري سيلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون
هيچ حرفی بر روی شن
نوشت : « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد » آنان به راهشان ادامه دادند ،تا به چشمه ای رسيدند و
تصميم گرفتند حمام بگيرند . ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد . اما دوستش او را نجات داد . او بر روی سنگ نوشت :
« امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد .» دوستی که او را نجات داده بود پرسيد: « چرا آن موقعی که سيلي ات زدم بر روی شن و حالا
که زندگی ات را نجات داده ام برروی سنگ نوشتی » دوستش پاسخ داد : « وقتی دوستی تو را ناراحت می کند
بايد آن را بر روی شن
بنويسي که بادهای بخشش آن را پاک کند ، ولی وقتی به تو خوبی می کند بايد آن را روی سنگ
حک حک کنی تا هيچ موقع بادی آن را پاک نکند . » |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/11/28ساعت 7:45 توسط آسیه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/10/24ساعت 17:42 توسط آسیه |
|
|
هرگز ريسمان اميد را رها مكن.
وقتي احساس مي كني كه ديگر تحمل نداري، جادوي اميد است كه به تو نيرو مي دهد تا راه را ادامه دهي. اعتماد به نفس را هرگز از دست مده، تا آن زمان كه باور داري: توانايي، دليلي داري تا بكوشي. هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده، بر آن چنگ بزن، آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود. اين ثروت مادي نيست كه پيروزي يا شكست را رقم مي زند. پيروزي و شكست در چگونگي احساس ما نهفته است. احساس ماست كه ژرفاي حيات مان را نشان مي دهد. روا مدار كه لحظه هاي نا خوشايند بر تو چيره گردند. صبور باش و ببين كه آن ها در گذرند. در ياري جستن از ديگران ترديد مكن. امروز يا فردا،همه بدان نيازمنديم. از عشق مگريز به سوي آن بشتاب چه... عشق ژرف ترين شادي هاست. چشم به راه آنچه كه مي خواهي، نمان. بلكه با تمام وجود آن را بجوي، و بدان كه زندگي در نيمه راه با تو ديدار خواهد كرد اگر تدبيرها و روياهايت با اميدهاي تو همسو نشدند، تو راه گم نكرده اي، هر آينه كه چيزي نو از خود و زندگي بياموزي، بدان كه پيش رفته اي. داشتن احساس نيكو به زندگي،در گرو داشتن احساس نيكو به خود است هرگز خنده را از ياد مبر، و غرور نبايد مانع گريستن تو شود. با خنديدن و گريستن است كه زندگي معنايي كامل مي يابد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/01ساعت 18:40 توسط آسیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/09/14ساعت 18:30 توسط آسیه |
|
|
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی
جایی پیدا کرد ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد. به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد. به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد. به راحتی ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم. به راحتی ميشه کسی را بخشيد ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد. به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد. به راحتی ميشه به روياها فکر کرد ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد. به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد. به راحتی ميشه به کسی قول داد ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد. به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد به راحتی ميشه اشتباه کرد ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتی ميشه گرفت وی به سختی ميشه بخشش کرد. به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد. و در آخر: به راحتی ميشه اين متن را خوند ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/09ساعت 17:52 توسط آسیه |
|
|
رفتی و بی تو دلم پر درده پاييز قلبم ساکت و سرده دل که ميگفتم محرمه با من کاشکی مي ديدی بی تو چه کرده ای که به شبهام صبح سپيدی بی تو کويری بی شامم ای که به رنجام رنگ اميدی بی تو اسيری در دامم با تو به هر غم سنگ صبورم بی تو شکسته تاج غرورم با تو يه چشمه چشمه روشن بی تو يه جادم که سوت و کورم چشمه اشکم بی تو سرابه خونه عشقم بی تو خراب شادی بی تو مثل حبابه سايه آه نقش بر آب رفتی و بی تو دلم پر درده پاييز قلبم ساکت و سرده دل که ميگفتم محرمه با من کاشکی مي ديدی بی تو چه کرده ای که به شبهام صبح سپيدی بی تو کويری بی شامم ای که به رنجام رنگ اميدی بی تو اسيری در دامم با تو به هر غم سنگ صبورم بی تو شکسته تاج غرورم با تو يه چشمه چشمه روشن بی تو يه جادم که سوت و کورم چشمه اشکم بی تو سرابه خونه عشقم بی تو خراب شادی بی تو مثل حبابه سايه آه نقش بر آبه (تقدیم به بچه های خوابگاه نرگس اتاق ۲۰۲به یاد روزهای فراموش نشدنی ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/06/13ساعت 13:20 توسط آسیه |
|
|
سلام هميشه فكر مي كردم آدمها هر چي دروغگو باشند،،،چشمهاشون اونا را رسوا ميكنه ولي حالا ميبينم اون جفت چشمهايي كه خيلي ها را ذره ذره آب مي كنه خيلي چيزا را تو خودشون پنهون ميكنند اون قديم قديما وقتي يكي ميگفت دوست دارم تا بنا گوش قرمز ميشد از شرم و حياش ولي حالا دوست دارم اين روزا مد شده هركي اونو نگه ميگن از دنيا خيلي عقبه !يه وقت يكي ميگفت عاشق شده تا سر مرگ ميرفت تا به عشقش برسه ولي اين روزا تا ميگن عاشقيم اون يكي ميگه منم عاشقتم اگه يه روز بهم نرسيديم خب ما كه مقصر نيستيم تقدير اين طوري بود به همين راحتي... اصلا حاضر نميشه به خودش زحمت بده ...داره به يكي ميگه دوست دارم هنوز گوشي را نذاشته به اون يكي ميگه سلام عزيزم خوبي؟ دنيا نامردي شده، خيلي ها اين وسط قرباني ميشن، دلهاي زيادي له ميشه، اشكاي زيادي ريخته ميشه، ولي هيچكي هيچ كار نميكنه، ميگن دنيا نامرده و گرنه ما كه آخر مردو نگيم!!! لان خيلي ها ميگن تا بوده همين بوده ولي به خدا اين طوري نبود ما خودمون كرديم به خدا ديگه نميشه به كسي بگي دوسش داري حرمت اين كلمه خيلي وقته از بين رفته......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/06/13ساعت 12:44 توسط آسیه |
|
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي تو با اسب سفيد مهربوني اومدي تو از دشتهاي دور و جاده هاي پر غبار براي همصدايي همزبوني اومدي تو از راه مي رسي پر از گردو غبار تموم انتظار مياد همرات بهار چه خوب ديدنت چه خوب موندنت چه خوب پاك كنم غبارو از تنت غريب اشنا دوستت دارم بيا من و همرات ببر به شهر قصه ها بگير دست من و تو اون دستات چه خوب سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا بر گردي پيشم تو زندونم با تو من ازادم تو از شهر غريب بي نشوني اومدي تو با اسب سفيد مهربوني اومدي تو از دشتهاي دور و جاده هاي پر غبار براي همصدايي همزبوني اومدي تو از راه مي رسي پر از گردو غبار تموم انتظار مياد همرات بهار چه خوب ديدنت چه خوب موندنت چه خوب پاك كنم غبارو از تنت غريب اشنا دوستت دارم بيا ميشينم ميشمُرم روزا و لحظه ها تا برگردي بياي بازم اينجا چه خوب سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا بر گردي پيشم تو زندونم با تو من ازادم!...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/03/07ساعت 16:42 توسط آسیه |
|
|
بي تو مهتاب شبي بازم از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدن خيره به دنبال تو گشتن شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آيد كه شبي با هم ازآن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در و خلوت خانه خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهم من همه محو تماشاي نگاهت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/03/04ساعت 17:24 توسط آسیه |
|
|
نگاهي مي كني، ما رو
مگه عاشق نديدي، تو ياشايد ديدي و رسواترين عاشق نديدي، تو يا ما مجنونيمو، خونه خرابي عالمي داره يا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمي داره خداييش فرقي هم انگار نداره يا اگه داره دل رسواي ما بند كرده و بازم گرفتاره الهي دل خوشي باشه پناهت گلاي رازقي تن پوش راهت الهي خوش خبر باشه قناري بخونه تا خروس خون چشم به راهت صفاي ديدنت اي قصه نور من و با خود ببر تا آخر دور گلاي پيرهنت، ياس و اقاقي بمونم منتظر، تا قصه باقي ****** عجب ايدل عاشق، تو هم حوصله دار ي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/02/28ساعت 12:34 توسط آسیه |
|
|
برو مسافر من برو سفر سلامت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/27ساعت 18:33 توسط آسیه |
|
|
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی یای باد روش نمی مونه دیگه بی دار نمی شی با نگرونی یا با تردیدکه بری یا که بمونی رفتی و ادمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی اینجا قهرند سینه ها با مهربونی تو، تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/27ساعت 18:10 توسط آسیه |
|
|
ميگی میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون مياد چترتو باز ميکنی
ميگی عاشق برفی ولی از يه گوله برف می ترسی ميگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندانی می کنی ميگی عاشق گلهايی ولی اونارو از شاخه میکنی چطور انتظار داری باورت کنم وقت ميگی دوستت دارم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/27ساعت 16:52 توسط آسیه |
|
|
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/27ساعت 16:37 توسط آسیه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/27ساعت 15:28 توسط آسیه |
|
|
تو اونجاومن اينجا امان از درد دوري تقدیم به بهترینها(اعظم جونی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/02/25ساعت 18:57 توسط آسیه |
|
|
اي كه مثل من هنوز عاشق و دل باخته اي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/02/25ساعت 18:56 توسط آسیه |
|
|
ای مهتاب عشق بتاب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/02/25ساعت 18:56 توسط آسیه |
|
|
آهاي مردم دنيا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/02/22ساعت 15:32 توسط آسیه |
|
|
لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/02/22ساعت 15:2 توسط آسیه |
|
|
یه دشت سر سبز یه رود پر آب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/02/22ساعت 14:53 توسط آسیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/02/21ساعت 14:22 توسط آسیه |
|
|
اگر به زور روزگار از زندگیت میرم کنار میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیونه وار تو گریه های زار رو زار سپردمت به روزگار این از خودم گذشتنو پای خاطر خواهیم بزار خیال نکن که خواستمت این اونه که می خواستمت به قبله محمدی اینه که حرف راستمه میخوای واست همین وسط داد بزنم با تار زلفات دلمو دار بزنم پیشه همه خلق خدا زار بزنم گریه کنون سر توی دیوار بزنم بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/20ساعت 18:33 توسط آسیه |
|
|
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غير دل چيزی ندارم که بدونم لایق تو دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم با تمام بی پناهی به تو تکيه داده بودم هر بلايی که سرم اومد همه زجری که کشيدم همه را به جون خريدم ولی از تو نبريدم هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو ديدم تو سبک شدن تو رويا همه جا بتو رسيدم اگه احساسمو کشتی اگه از ياد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غريبه دل سپردی بدون اينو دل من شده جادو به طلسمت يکی هست اينور دنيا که تو يادش مونده اسمت!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/02/20ساعت 11:47 توسط آسیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 شهریور 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|