تبليغاتX
دفترشعر
اینجا محل عشقه توقف کینه مطلقاَ ممنوع!!!!
سلام بر نگاه تو
 
سلام بر نگاه تو بلند آسماني ام
كه ازحضيض خاكها به اوج مي كشاني ام
 
من از تبار لحظه هاي تند سير زندگي
تو از تبار ديگري، بهار جاوداني ام
 
سراسر وجود من پر است از صداي تو
وجود من فداي تو، بيا به ميهماني ام
 
به ذره ذره جان من طلب زبانه مي كشد
ولي در اين حصارها اسير ناتواني ام
 
رسيده ام به مرگ خود، دراين غروب واپسين
بيا به چشم من نشين ، تمام زندگاني ام
 
شنيده ام كه مي رسي، نشسته ام به راه تو
سلام بر نگاه تو، بلند آسماني ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/19ساعت 6:4  توسط آسیه | 

 

از گورخري پرسيدم

از گورخري پرسيدم: ؟ تو

 سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟
گورخر به جاي جواب دادن پرسيدY


تو خوبي فقط عادت‌هاي بد داري، يا بدي و چندتا عادت خوب داري؟
ساكتي بعضي وقت‌ها شلوغ مي‌كني، يا شيطوني و بعضي وقتها ساكت مي‌شي؟
ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده‌اي و بعضي روزها خوشحالي؟
لباس‌هات تميزن فقط پيراهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟
و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت...

نتيجه اخلاقي: ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چيزي نمي‌پرسم

 

                                   

ùøïùøïùøïùøïùøïùøï

دوستای خوب مثل ستاره ها هستند حتی وقتی نمیبینیشون بازم خیالت راحته که سر جاشون هستن . ¦¦¦Z¦¦¦                                         

 

ميدوني چرا وقتي تو چشمهاي كسي نگاه ميكني دوستش داري، چون خودتو توش مي بيني.

 

 لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم : اما وقتی رسیدم  دیدم خوشبختی  همان لحظات بود

 

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن!!!!!!!!!!!!!!

 

 

از یه جوجه تیغی میپرسن آرزوت چیه؟ میگه آرزوم اینه که یکی دست نوازش رو سرم بکشه...!

 وقتي باران مياد همه چيز زيبا ميشه، گلها ، درختان، ... همه چيز، ميگما  تو هم برو زير بارون شايد يه فرجي شد.

 

* وقتي به قيافه تو فكر مي كنم

.

.

.

به شوخ طبعي خدا پي مي برمJ

 

بابا•مت گرم ،‰  کرتیم ،ˆ  تبلکوتیم ، ‡تیر باباتیم ،†ش ماشینتیم ،  …جرهً خونتیم ، „کرتیم ، ƒ لولای وجودتم ،   ‚رشکتیم ،  ام مارو دریاب

                        

ùøïùøïùøïùøïùøïùøï

 

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان !

نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندکي سکوتLKJ—–——¹

 

*´¨)
¸´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸´ (¸.·` *
یا عــــــــــــــلیo

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 7:16  توسط آسیه | 

زندگي , مار و پله است

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .

۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی .

۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .

اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه ,

4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .

می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز.

 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 7:52  توسط آسیه | 

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

                                           ******

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم 

                                                                  ****

اگه خواستي تودل يكي جابگيري يكي رو انتخاب كن كه دل بزرگي داشته باشه تا واسه اينكه تو دلش جابگيري مجبور نشي خودتو كوچيك كني

 

هر وقت يه زنبور نيشت زد اصلاً ناراحت نشو چون اون هم فهميده تو گلي

 

                                                   ******

 

 
 
 
نمی خواهی شروع کنی ؟
می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟
اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد وما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشون برگشت به شهر.
در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :
چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول این که :
خواب بودی وبیدارت نکرده !
و به طورحتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی!
اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!
تو رو چه به عاشقی؟
بهتره بری گردو بازی کنی!
آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .
نکنه خوابمون ببره !
نکنه فرصتها رو از دست بدیم.
نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !
و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.
و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.
پس بیا از همین لحظه شروع کنیم.
 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/04ساعت 7:11  توسط آسیه | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

 

برای نو شدن ، میلادی دوباره یافتن ، به هرچه در اطراف توست، دوباره نگاه کن. به هر بینشی که تا به امروز صید کرده ای،به هر پنداری که سخت و نفوذ ناپذیر به آن چسبیده ای ، به آن که دوستت دارد ، به آن که دوستش داری ، به راهی که در آن گام برمی داری، دوباره نگاه کن.

به مرگ عزیزان و رفتگانت . به خاطرات سبز با آنها بودن . به جای خالی شان دوباره نگاه کن. چه پیامی برای بازماندگان به جا گذاشتند.بیا به خورشید ، به مهر روزافزونش ،به ماه با جادوی مهتابش، به شب با همه وسوسه های بیداری اش و به حضور سبز بهار با همه زیبا یی هایش دوباره نگاه کن.

از خودت بپرس ،قصد تو چیست؟تو برای چه طرحی خلق شده ای؟ تو کیستی؟ از کجا آمده ای؟

  دوباره قصد کن این بار برای کودک شدن. معصوم و خالی از هوای نفس شدن. کودکی که میداند همه چیز با او در صلح است و همگان او را می پذیرند و کسی همواره مراقب اوست. کسی که او را می شناسد،نشا نه هایش را می داند و از جنس اوست.

هنگام تحویل سال ، به ندای درونت دل بسپار.همه هستی به دور تو می چرخد همه چیز برای والایی و سروری تو آفریده شده ، تو شایسته جانشینی او هستی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 6:50  توسط آسیه | 

دو دوست در بيابان همسفر بودند در طول راه با هم دعوا کردند . يكي به

 

ديگري سيلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون

 

هيچ حرفی بر روی شن

 

نوشت : «  امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد »

 

آنان به راهشان ادامه دادند ،تا به چشمه ای رسيدند و

 

تصميم گرفتند حمام بگيرند .

 

ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد .

 

 اما دوستش او را نجات داد . او بر روی سنگ نوشت :

 

 «  امروز بهترين دوستم زندگي ام را نجات داد .»

 

دوستی که او را نجات داده بود پرسيد: 

 

« چرا آن موقعی که سيلي ات زدم  بر روی شن و حالا

 

 که زندگی ات را نجات داده ام برروی سنگ نوشتی »

 

 دوستش پاسخ داد : « وقتی دوستی تو را ناراحت می کند

 

بايد آن را بر روی شن

 

بنويسي که بادهای بخشش آن را

 

 پاک کند ، ولی وقتی به تو خوبی می کند بايد آن را روی سنگ

 

حک حک کنی تا هيچ موقع بادی آن را پاک نکند . »

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/28ساعت 7:45  توسط آسیه | 
این روزا اشکامون فقط چاره ی بی قراریه

تنها پناه آدما عکسای یادگاریه

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 17:42  توسط آسیه |